تک بیت

تمام خاطره‌هامان، خلاصه‌اش این بود

«همان که نگفتم، همین که نشنیدی!»

  

منطق

هزار دلیل قوتمند

هزار برهان قاطع

به خاک می‌غلطند در پای استدلالی نیمه‌جان!

آری، چنین است منطق عشق.

  

قرار

به خیالم قرار بود که شعر وجودم را بیرون بیفکند. مدتها است هرچه می‌نویسم در شعر نمی‌گنجد. قالبی است بس تنگ، بنیادش را باید افکند. این همه رسم و رسمیت کجا بوی انسانیت می‌دهد؟ چطور میتوان این همه را تحمل کرد و خفه نشد. جای دیگری یادداشتهایم را در باد رها خواهم کرد. بگذار این خانه کمی خاک بخورد.

  

به یادت

غضبناک می‌گذری

از برابر اندک مشتاقان‌ات.

و خندان درنگ می‌کنی

در برابر انبوه گریزندگان‌ات.

دست‌کم اندکی مردانه‌تر جان بستان،

ای مرگ!

———————–

نمی‌گویم بی‌مقدمه رفتی که زندگی سراسر مقدمه است، متنِ بودن‌ات اما سخت کوتاه بود. خدانگهدار رفیق. تنگدل‌ات هستم، بسیار.

 

  

ترجمه کتاب: معنای زندگی

انتشارات ققنوس، ۱۳۹۴

37
  

ترجمه کتاب: پل ریکور

انتشارات ققنوس، ۱۳۹۴

27
  

بر کدام سنگ

چاره کنم کندی کلمات را،

برای چیره شدن بر دل‌ سنگی‌ات؟

  

حکایت من و تو

من تشنه، تو آفتاب سوزان بودی

من زخم، تو داغ تازه بر آن بودی

من منتظر نوازش باران، تو

شلاق هراسناک توفان بودی

  

رد پا

ردّ پایت همه جای این سطرها هست

روی این سکون‌ها، تشدیدها، سرکش‌ها،

و – بی‌تردید - روی تمام این فاصله‌ها.

  

دوست‌داشتن‌ات

مدام دارد قد می‌کشد،

و من هر روز

به کوتاه و بلند کردن کلمات، مشغولم.