ربط درخت و عذاب وجدان

راستش، به نظرم درخت و عذاب وجدان خیلی با هم فرقی ندارن. یعنی از این دید که هر دوشون به من بی‌ربطن، اما همیشه درگیرشون هستم. مشکل درخت البته خیلی عجیبه. یعنی هر وقت میخوام به خلسه هنری! بیفتم اولین کلمه‌ای که به ذهنم میرسه درخته. لامصب قافیه‌خور هم نیست، ته تهش توی مصرع بعدی باید بگی سخت، یا رخت، همین و بس. به این ترتیب فاتحه هرچی خلسه است خونده میشه! بعد هم نوبت به کلی بافته‌های فلسفی میرسه که لابد شباهتی دارم به درخت که سالی به دوازده ماه غارم رو ول نمی‌کنم برم و این جور خزعبلات. اما مسئله عذاب وجدان هم به همین اندازه عجیبه. قاعدتاً آدم باید از بعضی کارا یک‌کم عذاب وجدان داشته باشه و برعکس. مثلاً غذا خوردن یا کشتن پشه و مگس یا نوشتن روی کاغذ نباید خیلی عذاب وجدان داشته باشه، اما لابد دل شکستن هنر نمی‌باشد، یا سر به سر خدا گذاشتن و این جور چیزا باید معذب کنه آدم رو. البته قضیه خدا و درخت، سیب و گناه و اینا هم هست دیگه، گیرم که یک‌کم هم به خرافه نزدیک باشه.

هر طور راحتی، ولی درد داره دیگه

«اشکالی نداره بهت بگم آدم مزخرفی هستی؟» راستش چرا، چون به نظرم توهینه. ولی خب از یه طرف دیگه حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم انقدرها هم توهین نیست. چون به نظرم تو به آدم‌هایی میگی مزخرف که منطقی باشن، گیرم که منطقی بودن باعث بشه هیچ چیز رو به‌راحتی قبول نکنن. گیرم که باعث بشه احساسات و هورمون‌ها رو خیلی جدی نگیرن یا مغرور باشن و بندگی نکنن، حتی خدا رو، چه برسه به آدمای دیگه. پس نباید ناراحت بشم از این حرفت. ولی خب، باز هم یک کم می‌سوزونه دیگه. لابد به خاطر اینه که آدم دوست داره خودش رو دوست داشته باشه. بماند که سخت‌ترین کار دنیا اینه که آدم با خودش رفیق باشه. بماند که عقل اجازه نمیده آدم خودش رو دوست داشته باشه، ولی احساسات چرا. نمی‌دونم، به نظرم اشکالی نداره بهم بگی مزخرف، حتی اگه یک‌کم درد داشته باشه. به گمونم دوست داشتن درد از رفیق شدن با خودم هم سخت‌تر باشه.

«جونم» تعارض!

آن روز که گفتید یکی از معضلات ما «ترس از موفقیت» است، فهمیدم که چقدر فروتن هستید استاد! یعنی رک و پوست‌کنده بگویی من آن‌قدر موفقم که از موفق شدن بیشتر می‌ترسم! البته از شما چه پنهان من هم همین‌قدر فروتنم. به زبان فلسفی و اخلاقی شما به این می‌گویند تعارض ارزشها و واقعیتش این است که من در تمام زندگی‌ام با همین تعارضها سر و کله زده‌ام. مثلاً همین تعارض فروتنی با اعتماد به نفس؛ یعنی آدمهای فروتن، اعتماد به نفسشان چه می‌شود؟ یا مثلاً تعارض بخشش و انتقام‌جویی نکردن با پخمه بودن. اگر کسی به تو بدی بکند، باید انتقام بگیری یا نه؟ اگر بگیری که دیگر اهل بخشش نیستی و اگر نگیری می‌شوی پخمه و بی‌عرضه. یا مثلاً حماقت می‌خواهد که بروی بالای صحنه و شعر دوزاری‌ات را بخوانی و البته اگر فرار کنی می‌شوی ترسو، مثل همان‌روز در آمفی‌تئاتر ارشاد. یا هر بار که یاد شعرخوانی و انجمن ادبی دانشگاه بیفتی، از آن همه جسارت و حماقت دچار تیک عصبی بشوی. به گمانم کار، کار هورمون‌ها باشد.

پنجاه، شصت، هفتاد …

به نظر من که دهه ۶۰ برای خودش کسب‌وکاری شده این روزها. یک جور برند برای حسرت خوردن به گذشته و فخر فروختن برای اینکه من چیزی دارم که باعث می‌شود جزو نسل سوخته محسوب بشوم. کسب و کاری نشده برای فروختن کتابهای اول دبستان و پاک‌کن‌های دورنگ، برای پست‌های تکراری و پربازدید شبکه‌های اجتماعی؟ تازه بعضی‌ها که شم و قلم بهتری هم دارند، از خاطرات دهه ۶۰ کتاب می‌نویسند و می‌دهند به خورد خلق الله. بدتر از همه اینکه خیلی از ما که در دهه ۵۰ هم به‌دنیا آمده‌ایم چون مفهوم دهه ۵۰ برند نیست و البته چیزی از دهه ۵۰ نفهمیده‌ایم و کودکی‌مان در دهه ۶۰ بوده، خودمان را می‌چسبانیم به دهه مذکور. راستی چطور می‌شود که دهه‌ها یک‌هو عوض می‌شوند؟ مثلاً تکلیف کسی که سال ۱۳۶۹ به دنیا آمده و بیشتر دهه هفتادی است تا دهه شصتی چیست؟

مردن را می‌آغازی، به‌آرامی

مدتهای زیادی است که متنی در فضای مجازی می‌چرخد که شعرش منسوب به پابلو نرودا است و ترجمه‌اش از آن شاملو. اما نه متن اصلی نشانی از نرودا دارد و نه ترجمه‌اش از شاملو. سایت Goodreads می‌گوید این نوشتار اثر مارتا مدیروز (Martha Medeiros) نویسنده و شاعر برزیلی است. مدتی پیش به فکر بازترجمه‌اش افتادم چرا که ترجمه پیشین بسیار اطناب داشت، ماحصل کار این است.

مردن را می‌آغازی – به‌آرامی –
اگر سفر نکنی،
چیزی نخوانی،
به اصوات زندگی گوش نسپاری،
اگر خویشتن را سپاسگزار نباشی.

مردن را می‌آغازی – به‌آرامی –
آن‌گاه که خودباوری‌ات را فروبگیری؛
آن زمان از دست‌یاری دیگران رو بگردانی.

مردن را می‌آغازی – به‌آرامی –
اگر عادت‌هایت را بندگی کنی،
هر روز به راه‌های دیروز پا بگذاری،…
از روزمره‌گی دست نشویی،
اگر رنگ‌هایی دیگرگونه به تن نکنی،
یا با ناآشنایان هم‌سخن نشوی.

مردن را می‌آغازی – به‌آرامی –
اگر بپرهیزی از شوق،
از عواطفی خروشان؛
از آنچه که در چشمانت برق شادی می‌کارد،
و قلبت را به تپش وامی‌دارد.

مردن را می‌آغازی – به‌آرامی –
اگر دست نکشی از شغل، یا حتی معشوق‌ات،
آنگاه که دوستش نمی‌داری.
اگر گوشه امن یقین را با مخاطره تردید تاخت نزنی،
در پی رؤیاهات نروی،
اگر نگذاری – دست‌کم یک‌بار در زندگی‌ات –
از مصلحت بگریزی.

زیستن را همین امروز بیاغاز،
مخاطره کردن را.
همین امروز دست به کاری زن،
مگذاری مردن را بیاغازی – به آرامی-
شادمانی را فراموش مکن.

مارتا مدیروز (Martha Medeiros) نویسنده و شاعر برزیلی

ققنوس اما در قفس

دنیا تماشاخانه‌ای ما غرق نقشیم و نقاب
موهوم همچون سایه، ‌از هستی تهی، چونان حباب

دشتی که می‌جوشد عطش از پاره‌های تفته‌اش
یخ می‌زند بغض نمک در خُشک‌نای خسته‌اش

افسانه می‌گوید که ما خاکیم از جنس زمین
یک دم فریب آتش و یک عمر خاکسترنشین

آتش؟ نه، دود عقل را در جانمان انداخته
مجنونِ بی آرام جان، لیلای بی دلباخته

آغازِ با پایان عجین، چون مرگ همزاد نفس
جوشنده، در زنجیر و غُل، ققنوس امّا در قفس