تعبیر بیداری

چرا می‌خواهی به غم و افسردگی تعبیرش کنی؟ تصویر میزی است و گلدانی، و صورتکی. گلها معمولاً تعابیری قراردادی دارند که چندان از آنها سر در نمی‌آورم. صورتک را اما می‌شود دو جور فهمید؛ مثل خیلی از چیزها. دهان کج و معوجش نشان از اندوه و مچاله شدن در خود ادامه مطلب…

بخشودن

به گمانم کم‌کم وقتش رسیده است؛ توازن سن و سال در میانه راه تولد و مرگ، فروکش کردن شور و اشتیاق، دست کشیدن از آرمانخواهی و بلندپروازی؛ کاسته شدن از شدت و حدت تنانگی و نیاز به آرامش و البته تکرار ملال‌آور دلخوری‌ها باعث می‌شود که به این فکر بیفتم ادامه مطلب…

زمانی برای فرسودن

شاید واقعاً لزومی به پیجیده کردن موضوع تا این اندازه نبود؛ شکل ساده مسئله از این قرار بود، تن می‌خواست، احساس و وجدان کمابیش در کشاکش خواستن و نخواستن بودند و عقل صریح و استوار می‌گفت، نه. نیروها کمابیش برابر بودند؛ آنچه که پایان چنین جدالی را رقم زد، توازن ادامه مطلب…

فاجعۀ آرامش

گاهی همه چیز می‌تواند فاجعه باشد، افتادن برگی از درخت؛ لحنی کشدار؛ آهی بلند یا سکوتی طولانی. عکس این حالت را هم می‌توان متصور شد. می‌شود جهان زیر و رو شود، اما از غصه غباری بر خاطر آدمی ننشیند. البته که بیشتر ما در جایی بین این دو قطب قرار ادامه مطلب…

خراش‌های تازه

اسباب‌کشی که می‌کنی به جایی تازه، کمی طول می‌کشد تا کنج‌ها و زوایا در ذهنت بنشیند و نقشه‌ای ذهنی دستت بیاید. آشنایی با چم‌ها و خم‌ها، دستگیره‌ها و صدای لولاها و میزان فضای جنب‌وجوش و غیره به‌ناگزیر جز با تحمل خراش، ضربه، سوزش و زخم حاصل نمی‌شود تا ناخودآگاه بفهمی ادامه مطلب…

شاعری و مهندسی

به‌تازگی نوشتاری و نظری را می‌خواندم با این مضمون: «دنیای شاعرها دنیای سرسختی است، … شاعرها همیشه باید در چارچوب بگنجند، باید زاویه‌های نود درجۀ مستحكمی بسازند و از پس غول عروض و قافیه بر بیایند … همین اسارت قالب باعث می‌شود نگاه‌هایشان چارچوب بخورد، … اما خودشان برای همین ادامه مطلب…

در مواجهه با تو

پیمانی که می‌کوشم در برابر تو به یاد داشته باشم: درباره‌ات به قضاوت نمی‌نشینم – چون جایگاهی برتر ندارم که چنین کنم – و می‌خواهم از تو محافظت کنم، در برابر چه کسی؟ نه در برابر دیگران، بلکه در برابر خودم و میل نیرومندم به سلطه‌طلبی و لذت‌جویی.

دیگران را به قصه بشناس

باید به قصه‌های دیگران گوش بدهی، اگر می‌خواهی ذاتشان را بشناسی. در عصر ما مردم دائماً روایت می‌کنند و روایت می‌شنوند. از این میان آنهایی را برمی‌گزینند و به یاد می‌سپارند که درونشان را به‌خوبی روشن می‌کند. اگر روزی دوباره بخواهم کسی را بشناسم – که البته خیلی بعید است ادامه مطلب…

بدیهه

به یاد گروه دوستان و غایبی که مدتها بود خود حضور می‌طلبید: یا رب چه بدی دید که با ما بد شد؟ از روی دل گروه راحت رد شد؟ هر روز تمام غایبان حد می‌زد آنکس که گناه غیبتش از حد شد.

غار و فاصله

به گمان من انسان هنوز از غارنشینی دست نکشیده. یعنی هنوز هم که هنوز است در شکاف و پناه زندگی می‌کند. یعنی در مرز سپیدی و تاریکی، در حد فاصل بین خواب و بیداری؛ در شکاف بین نان و آزادی، ساقه‌های ریواس و رد پای بز کوهی؛ شیارهای مرمر و ادامه مطلب…