بی هیچ بهانه‌ای

«تو مال اینجا نیستی!» همه‌تان راست می‌گویید. حق با شماست. من مال اینجا نیستم. ای کاش گریخته بودم در آن روز تبدار. گرچه می‌دانم به هر کجا که می‌گریختم، صداها بلندتر می‌شد که «تو مال اینجا نیستی!» نمی‌دانم شاید دوست داشتم به جایی می‌رفتم که کسی از تعلق سخن نگوید، ادامه مطلب…

لیلی‌های لیبرال

از من بپرسی دعوا بر سر کلاسیک یا مدرن بودن زندگی و البته عشق است. با بخش عمده‌ای از نوشته‌های این کتاب همدلی دارم. گرچه تعابیر پاره سی و یک کتاب را در مورد خاستگاه عشق منطقی‌تر می‌دانم، اما در کل خواندنی است و آموزنده. به ویژه که پاره‌های فراوانی ادامه مطلب…

نقش فراموشی

امروز که ترم دانشگاه رو به پایان است دو نقش فرعی تاره را بازی کردم؛ آنقدر روان که حتی خودم هم باورم شده بود واقعاً دارم امتحان می‌گیرم و برگه تصحیح می‌کنم. البته این نقش‌ها را همان سال گذشته یکجا به همراه نقش معلم شدن قبول کرده بودم، اما خب ادامه مطلب…

خیلی کم، خیلی زیاد

سپاسگزارم دوست قدیمی. باور بکنی یا نه، همه چیز خوب است از جمله حال و روزگار من. مشغله‌ام کمی زیاد است، یعنی مشغله این طوری است که کمش هم خیلی است. برای همین از این خانه فراموش کرده بودم مدتی. امیدوارم تو هم برقرار باشی، اگرچه کو آن کسی یا ادامه مطلب…

گوربها

«تا سر راحت زمین بگذارم». قبلاً این جمله را نمی‌فهمیدم اما حالا این طوری می‌فهمم: «بگذار رفتنم هم آزاری به کسی نرساند.» وگرنه وقتی مرگ گریبان را بگیرد، راحتی یا ناراحتی بی‌معناست. درست است که خیلی به مرگ فکر نمی‌کنم، اما چه استبعادی دارد که همین هفته یا ماهی یکی ادامه مطلب…

اعتنا به معنا

ریشه «معنا»، چیزی نیست مگر «اعتنا»؛ به عبارت دیگر «معنی» یعنی امری «معتنی‌به» یا «معتنابه». بگذریم که بسیاری این کلمه را «متنابه» می‌نویسند و می‌خوانند. یعنی اگر به چیزی عنایت نکنیم، معنایی برایمان ندارد و عنایت جز معطوف به «دیگری» نیست. یعنی بدون «دیگری» عنایت و معنا وجود ندارد، همچنانکه ادامه مطلب…

راستش را بخواهی یالوم جان…

وقتی آثار درخشان ترا می‌خوانم، با این همه پیچیدگی روانکاوانه و فلسفی، البته که به وجد می‌آیم، به حیرت می‌افتم و لذت می‌برم. چه نیچه‌ و اسپینوزا و شوپنهاورت را و چه دروغگویی روی مبل و خیره به خورشید و مامان و معنای زندگی را. اما نمی‌دانم چرا این تشبیه ادامه مطلب…