سیاستِ هنر

هنر از این حیث به سیاست شبیه است که می‌کوشد دوپهلو سخن بگوید؛ هم براند و هم دعوت کند؛ هم بخواهد و هم از خواستن تن بزند. و البته بخشی از این کار ناشی از میل به حفظ غرور و عزت نفس است. چنین هنری به ناچار به اشاره و ادامه مطلب…

نقش فراموشی

امروز که ترم دانشگاه رو به پایان است دو نقش فرعی تاره را بازی کردم؛ آنقدر روان که حتی خودم هم باورم شده بود واقعاً دارم امتحان می‌گیرم و برگه تصحیح می‌کنم. البته این نقش‌ها را همان سال گذشته یکجا به همراه نقش معلم شدن قبول کرده بودم، اما خب ادامه مطلب…

خیلی کم، خیلی زیاد

سپاسگزارم دوست قدیمی. باور بکنی یا نه، همه چیز خوب است از جمله حال و روزگار من. مشغله‌ام کمی زیاد است، یعنی مشغله این طوری است که کمش هم خیلی است. برای همین از این خانه فراموش کرده بودم مدتی. امیدوارم تو هم برقرار باشی، اگرچه کو آن کسی یا ادامه مطلب…

گوربها

«تا سر راحت زمین بگذارم». قبلاً این جمله را نمی‌فهمیدم اما حالا این طوری می‌فهمم: «بگذار رفتنم هم آزاری به کسی نرساند.» وگرنه وقتی مرگ گریبان را بگیرد، راحتی یا ناراحتی بی‌معناست. درست است که خیلی به مرگ فکر نمی‌کنم، اما چه استبعادی دارد که همین هفته یا ماهی یکی ادامه مطلب…

اعتنا به معنا

ریشه «معنا»، چیزی نیست مگر «اعتنا»؛ به عبارت دیگر «معنی» یعنی امری «معتنی‌به» یا «معتنابه». بگذریم که بسیاری این کلمه را «متنابه» می‌نویسند و می‌خوانند. یعنی اگر به چیزی عنایت نکنیم، معنایی برایمان ندارد و عنایت جز معطوف به «دیگری» نیست. یعنی بدون «دیگری» عنایت و معنا وجود ندارد، همچنانکه ادامه مطلب…

راستش را بخواهی یالوم جان…

وقتی آثار درخشان ترا می‌خوانم، با این همه پیچیدگی روانکاوانه و فلسفی، البته که به وجد می‌آیم، به حیرت می‌افتم و لذت می‌برم. چه نیچه‌ و اسپینوزا و شوپنهاورت را و چه دروغگویی روی مبل و خیره به خورشید و مامان و معنای زندگی را. اما نمی‌دانم چرا این تشبیه ادامه مطلب…

معنای رنج، نه زندگی

امشب دوباره «مامان و معنای زندگی» را خواندم. همان بار اول که خواندم احساس گنگی داشتم که ربطی دارد به من و تو. اما حالا برایم روشن‌تر است. البته اسمش را باید عوض می‌کردم و می‌گذاشتم «بابا و معنای رنج». دستت درد نکند یالوم جان. هر از گاهی باید بخوانمش ادامه مطلب…

غرور ما را به هم می‌رساند؟

شاید باید هم ببخشم و هم فراموش کنم. شاید من و تو مثل هم هستیم اما باز فراموش کرده‌ام اشتباهات خودم را ببینم و غرورم را اما مال ترا نه. اگرچه بعضی از اشتباهاتت خیلی … بگذریم. شاید امشب وقت تسلیم شدن باشد. اگر من هم مثل تو روی تخت ادامه مطلب…

دشنه بر روان

تصور می‌کنم تمام این کتاب‌ها، نوشته‌ها، داستان‌ها، روایت‌ها که در پی‌شان می‌رویم؛ مثل به‌کار بردن تک‌تک ابزارهایی است که دم دستمان می‌آید برای رسوخ کردن به درون خودمان. تا کدام تیر بر جانمان بنشیند، کدام حرف از ما دزدان قهار، رهزنی کند. کدام خنجر پوسته‌هایمان را بشکافد و نشانمان دهد ادامه مطلب…