در مواجهه با تو

پیمانی که می‌کوشم در برابر تو به یاد داشته باشم: درباره‌ات به قضاوت نمی‌نشینم – چون جایگاهی برتر ندارم که چنین کنم – و می‌خواهم از تو محافظت کنم، در برابر چه کسی؟ نه در برابر دیگران، بلکه در برابر خودم و میل نیرومندم به سلطه‌طلبی و لذت‌جویی.

دیگران را به قصه بشناس

باید به قصه‌های دیگران گوش بدهی، اگر می‌خواهی ذاتشان را بشناسی. در عصر ما مردم دائماً روایت می‌کنند و روایت می‌شنوند. از این میان آنهایی را برمی‌گزینند و به یاد می‌سپارند که درونشان را به‌خوبی روشن می‌کند. اگر روزی دوباره بخواهم کسی را بشناسم – که البته خیلی بعید است ادامه مطلب…

بدیهه

به یاد گروه دوستان و غایبی که مدتها بود خود حضور می‌طلبید: یا رب چه بدی دید که با ما بد شد؟ از روی دل گروه راحت رد شد؟ هر روز تمام غایبان حد می‌زد آنکس که گناه غیبتش از حد شد.

غار و فاصله

به گمان من انسان هنوز از غارنشینی دست نکشیده. یعنی هنوز هم که هنوز است در شکاف و پناه زندگی می‌کند. یعنی در مرز سپیدی و تاریکی، در حد فاصل بین خواب و بیداری؛ در شکاف بین نان و آزادی، ساقه‌های ریواس و رد پای بز کوهی؛ شیارهای مرمر و ادامه مطلب…

هضم ژنتیک

چرا بعضی از غذاها رو میشه فهمید و بعضی‌ها رو نه؟ امروز در حین یک کشف و شهود درازآمیز، یک دلیل خیلی خوشگل پیدا کردم، بعد از عمری توجیه بلاوجه! یه چند سال پیش کتابی بود که (یادش بخیر) نویسنده‌اش گفته بود که از تراریخته نترسید، چون باید این واقعیت ادامه مطلب…

ربط درخت و عذاب وجدان

راستش، به نظرم درخت و عذاب وجدان خیلی با هم فرقی ندارن. یعنی از این دید که هر دوشون به من بی‌ربطن، اما همیشه درگیرشون هستم. مشکل درخت البته خیلی عجیبه. یعنی هر وقت میخوام به خلسه هنری! بیفتم اولین کلمه‌ای که به ذهنم میرسه درخته. لامصب قافیه‌خور هم نیست، ادامه مطلب…

هر طور راحتی، ولی درد داره دیگه

«اشکالی نداره بهت بگم آدم مزخرفی هستی؟» راستش چرا، چون به نظرم توهینه. ولی خب از یه طرف دیگه حالا که فکرشو می‌کنم می‌بینم انقدرها هم توهین نیست. چون به نظرم تو به آدم‌هایی میگی مزخرف که منطقی باشن، گیرم که منطقی بودن باعث بشه هیچ چیز رو به‌راحتی قبول ادامه مطلب…

«جونم» تعارض!

آن روز که گفتید یکی از معضلات ما «ترس از موفقیت» است، فهمیدم که چقدر فروتن هستید استاد! یعنی رک و پوست‌کنده بگویی من آن‌قدر موفقم که از موفق شدن بیشتر می‌ترسم! البته از شما چه پنهان من هم همین‌قدر فروتنم. به زبان فلسفی و اخلاقی شما به این می‌گویند ادامه مطلب…

پنجاه، شصت، هفتاد …

به نظر من که دهه ۶۰ برای خودش کسب‌وکاری شده این روزها. یک جور برند برای حسرت خوردن به گذشته و فخر فروختن برای اینکه من چیزی دارم که باعث می‌شود جزو نسل سوخته محسوب بشوم. کسب و کاری نشده برای فروختن کتابهای اول دبستان و پاک‌کن‌های دورنگ، برای پست‌های ادامه مطلب…

مردن را می‌آغازی، به‌آرامی

مدتهای زیادی است که متنی در فضای مجازی می‌چرخد که شعرش منسوب به پابلو نرودا است و ترجمه‌اش از آن شاملو. اما نه متن اصلی نشانی از نرودا دارد و نه ترجمه‌اش از شاملو. سایت Goodreads می‌گوید این نوشتار اثر مارتا مدیروز (Martha Medeiros) نویسنده و شاعر برزیلی است. مدتی پیش ادامه مطلب…