راستش، به نظرم درخت و عذاب وجدان خیلی با هم فرقی ندارن. یعنی از این دید که هر دوشون به من بی‌ربطن، اما همیشه درگیرشون هستم. مشکل درخت البته خیلی عجیبه. یعنی هر وقت میخوام به خلسه هنری! بیفتم اولین کلمه‌ای که به ذهنم میرسه درخته. لامصب قافیه‌خور هم نیست، ته تهش توی مصرع بعدی باید بگی سخت، یا رخت، همین و بس. به این ترتیب فاتحه هرچی خلسه است خونده میشه! بعد هم نوبت به کلی بافته‌های فلسفی میرسه که لابد شباهتی دارم به درخت که سالی به دوازده ماه غارم رو ول نمی‌کنم برم و این جور خزعبلات. اما مسئله عذاب وجدان هم به همین اندازه عجیبه. قاعدتاً آدم باید از بعضی کارا یک‌کم عذاب وجدان داشته باشه و برعکس. مثلاً غذا خوردن یا کشتن پشه و مگس یا نوشتن روی کاغذ نباید خیلی عذاب وجدان داشته باشه، اما لابد دل شکستن هنر نمی‌باشد، یا سر به سر خدا گذاشتن و این جور چیزا باید معذب کنه آدم رو. البته قضیه خدا و درخت، سیب و گناه و اینا هم هست دیگه، گیرم که یک‌کم هم به خرافه نزدیک باشه.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *