به گمان من انسان هنوز از غارنشینی دست نکشیده. یعنی هنوز هم که هنوز است در شکاف و پناه زندگی می‌کند. یعنی در مرز سپیدی و تاریکی، در حد فاصل بین خواب و بیداری؛ در شکاف بین نان و آزادی، ساقه‌های ریواس و رد پای بز کوهی؛ شیارهای مرمر و رخام برآماسیده. یا از همه مهمتر در شکاف بین معنا و بی‌معنایی کلمات. وقتی چیزی می‌گویی و منظورت چیز دیگری است و دیگری چیز دیگری از آن می‌فهمد. بعد یک عمر به دنبال توضیح دادن می‌روی. البته توضیح دادن خودش هم یک جور زندگی در شکاف بین خواسته‌های درونی و امور ظاهرپسند و اجتماعی است. مثل اینکه بخواهی بگویی آدم معقولی هستی، یا مثلاً مراعات اخلاق را می‌کنی و در باطن حیوان وحشی درونت را تغذیه کنی. شعر «همیشه فاصله‌ای هست…» را این طور می‌فهمم، من.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *