می‌گوید: «بذر همراهی باید باشد تا جوانه‌ دوستی بروید؛ سخنی به میان بیاید تا پاسخی گفته شود؛ مهر و نوازشی تا محبت از دیگر سو و آغوشی؛ تمنا و خواهشی تا کام و تنعمی».

می‌گویم: «رستن را، پاسخ شنیدن را، آغوش و تنعم را همه دوست می‌دارند و من که باشم که نخواهم».

اما پاسخ «پس چه؟» چندان سرراست نیست؛ جز اینکه دیرزمانی است از خواستن و تمنا کردن گریزانم. می‌دانم که نیچه‌وار است و شاید از سر نخوت، اما خواستن را سخت ناخوش می‌دارم. بندگی و به پای دیگری خم شدن با ذاتم سخت ناساز است؛ و البته تنهایی سرنوشت محتوم چنین شیوه‌ای است. همه چیز را نمی‌توان با هم داشت. پس به ناچار این راه را برمی‌گزینم، اگرچه با رنج بیشتری همزاد باشد.

1+

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.