چقدر دلم سکوت می‌خواهد، با اینکه روزهایم از سکوت سرشارند. با اینکه غارم آنقدر ساکت است که گاه تنها صدایی که می‌شنوم صدای ضربات انگشت بر صفحه کلید است، اما چندان تشنه سکوتم که حتی تیک تاک ساعت دیواری را تاب نیاورده‌ام. مسئله اصلی، سکوت درونی است. کدام سکوت وقتی هر روز از بام تا شام هزاران هزار کلمه در ذهنم به رفت و آمد و هیاهو مشغول‌اند. راستش گاهی به «بی‌زبانی» برخی موجودات غبطه می‌خورم، چرا که از درون در سکوت زندگی می‌کنند، سکوت بیرون که پشیزی نمی‌ارزد؛ صدا که دیگر هیچ.

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.