دنیا تماشاخانه‌ای ما غرق نقشیم و نقاب
موهوم همچون سایه، ‌از هستی تهی، چونان حباب
دشتی که می‌جوشد عطش از پاره‌های تفته‌اش
یخ می‌زند بغض نمک در خُشک‌نای خسته‌اش
افسانه می‌گوید که ما خاکیم از جنس زمین
یک دم فریب آتش و یک عمر خاکسترنشین
آتش؟ نه، دود عقل را در جانمان انداخته
مجنونِ بی آرام جان، لیلای بی دلباخته
آغازِ با پایان عجین، چون مرگ همزاد نفس
جوشنده، در زنجیر و غُل، ققنوس امّا در قفس
0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.