شاید باید هم ببخشم و هم فراموش کنم. شاید من و تو مثل هم هستیم اما باز فراموش کرده‌ام اشتباهات خودم را ببینم و غرورم را اما مال ترا نه. اگرچه بعضی از اشتباهاتت خیلی … بگذریم.
شاید امشب وقت تسلیم شدن باشد. اگر من هم مثل تو روی تخت می‌افتادم، فشارم تا حد نمرات درخشان پسرم بالا می‌رفت، پایم به خاطر سکته می‌لنگید، باز از کسی درخواست کمک نمی‌کردم. همان یکی دو باری که از سر بدترین فشارهای مالی عمرم به قرض گرفتن از یکی دو نفر افتاده‌ام نشانم داده که چقدر تلخ است خواستن از دیگران و وه که چه مغروریم من و تو. شاید مثل همیم ما، شاید میراث پدرانه‌ات در من مانده که احساس بندگی ندارم. شاید همین شباهت کافی است تا درونم از این همه رنجش از تو خالی شود.

راستش از تو چه پنهان دو سه روز پیش که دوچرخه پسرم را برای تعمیر می‌بردم، یادم آمد روزگاری برای من و برادرم دوچرخه‌ای – گیرم که خیلی زهوار دررفته، بدرنگ و ناجور – جور کردی. آن وقتها که خیلی‌ها همین را هم نداشتند. شاید هم به خاطر این است که پنهانی فهمیدم از اینکه بالاخره دکتر شده‌ام و می‌خواستی بشوم – گیرم که پزشک نه – احساس غرور می‌کنی و این را با افتخار پیش دیگران تعریف، بماند که هرگز حتی تبریکی خشک و خالی به خودم نگفتی.
باید ببخشم و فراموش کنم. حالا وقت ادامه دادن به این کینه و نفرت نیست. باید راهی برای کم کردن از رنجت پیدا کنم، مرد!

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.