وقتی آثار درخشان ترا می‌خوانم، با این همه پیچیدگی روانکاوانه و فلسفی، البته که به وجد می‌آیم، به حیرت می‌افتم و لذت می‌برم. چه نیچه‌ و اسپینوزا و شوپنهاورت را و چه دروغگویی روی مبل و خیره به خورشید و مامان و معنای زندگی را. اما نمی‌دانم چرا این تشبیه از سرم نمی‌افتد: مرغ عروسی و عزا را تصور کن که برای درمان سوگ مادر، فرزند یا خواهرش نزد روانکاو رفته و همه این حرف‌های فلسفی را به نافش می‌بندند. شاید مشکل از خاورمیانه است، شاید مردن برای ما بسیار عادی‌تر از جهان اول است. شاید به قول نشاط حمدان:

ما مردمان خاور میانه‌ایم…
بعضی‌هایمان در جنگ كشته می‌شویم، 
بعضی در زندان…
بعضی‌هایمان در جاده می‌میریم، 
بعضی در دریا، 
حتی بلندترین كوه‌ها هم…
انتقام تنهایی‌شان را از ما می‌گیرند، 
چرا كه ما شغلمان «مُردن» است.

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.