«تا سر راحت زمین بگذارم». قبلاً این جمله را نمی‌فهمیدم اما حالا این طوری می‌فهمم: «بگذار رفتنم هم آزاری به کسی نرساند.» وگرنه وقتی مرگ گریبان را بگیرد، راحتی یا ناراحتی بی‌معناست. درست است که خیلی به مرگ فکر نمی‌کنم، اما چه استبعادی دارد که همین هفته یا ماهی یکی دو بار رفت‌وآمد به فلان‌شهر و کلان‌شهر دستمایه‌اش نشود؟ از کجا که همین فردا نباشد که مثل همیشه یک‌شنبه است؟ به هر صورت، خبر گوربها که چندی پیش در زادگاهم به مناسبت فوت یکی از نزدیکان بازگو شد، حالا با خبر بهای مرگ در آن شهر کذایی دانشگاهی دوباره یادآوری گردید. نتیجه اینکه باید قدری بجا بگذارم تا رفتنم رنجی بر کسی تحمیل نکند، دست‌کم نه آن به اندازه که بودنم مایه رنج دیگران بوده. شاید سه چهار سکه زر برای پوشاندن تعفن یک مرد کفایت کند. کسی چه می‌داند.

0

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.