امروز که ترم دانشگاه رو به پایان است دو نقش فرعی تاره را بازی کردم؛ آنقدر روان که حتی خودم هم باورم شده بود واقعاً دارم امتحان می‌گیرم و برگه تصحیح می‌کنم. البته این نقش‌ها را همان سال گذشته یکجا به همراه نقش معلم شدن قبول کرده بودم، اما خب باید وقتش می‌رسید که رسید و گذشت. هرچند اگر دوباره پیشنهاد بشود، آن وقت این نقش‌های تکراری خطر همیشگی فرو رفتن بیش از حد در نقش را در پی دارد و خیال می‌کنم واقعاً معلم هستم و واقعاً طرف مقابلم دانشجو؛ چنانکه بارها نقش مرد، همسر، پدر، دایی، سرباز، دانشجو، شاعر، مترجم، عاشق، معشوق و چه و چه را پذیرفته‌ام و واقعاً به خیالم که این کاره‌ام! راستی چه خنده‌دار که این نقش‌های تکراری را چنان بازی می‌کنیم که همیشه فراموش می‌کنیم، از کدام ناکجاآبادی پرتاب شده‌ایم به این کجاآباد. دستمریزاد شکسپیر؛ جز نقش بازی کردن چه در چنته داریم ما فراموشکاران خودفریب؟

0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.