به دنبال قندی یا چیزی می‌گشتم برای صرف کردن چای. تو گویی چای هم ضمیری است یا فعلی یا زمانی که صرفش می‌کنند. و اگر نبود این دلخوشی کوچک نوشیدنی، خودم را، زمان را و نگفتن را باید با چه صرف می‌کردم تمام روز در این اتاق. القصه، درب جعبه‌ای را باز کردم و چندتایی شکلات را دیدم که به خیالم خیلی وقت پیش تمام شده بودند. شادی‌اش را مزمزه کردم و بعد پرسیدم، چرا این همه شادکامی با چیزی چنین اندک. و دیدم که شادکامی از نامنتظری می‌زاید. غافلگیری و شگفت‌زده شدن ولو به همین اندازه کوچک. وگرنه بسیار بزرگتر از این را وقتی مسلم بدانی و انتظارش را بکشی، شادکامی چندان ندارد. مثل حقوق سر ماه یا پول فلان کار ترجمه.
کاش باز هم غافلگیرمان کنی، ای شادکامی کمیاب زمانه؛ کاش می‌توانستم غافلگیرت کنم ای مخاطب دورآشنای این نوشته.

0

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.