کاش دوباره فریبت را می‌خوردم ای عشق. کاش دوباره می‌گداختم در وهم سوزناکت. از تمنا لبریز می‌شدم. شوق چهره‌ام را برمی‌افروخت و غم، چشمهایم را می‌بارید. کاشکی انتظار لبریزم می‌کرد و زمان چندان به‌کندی می‌گذشت در غیابت که وزنه‌های سنگینش بر دوش از پایم می‌افکند و صد چندان به‌تندی در حضورت که بودن از معنا می‌افتاد. کاشکی مؤمنانه آواز می‌دادم که «عشق رازی است… لبخند رازی است…».

افسوس اما که روزگاری است ایمان از کفم گریخته، همچون دودی که به تندباد زمانه در هوا نا-پدید شود، تو خود گویی هرگز در این میانه نبوده است. و آن را که ایمان نیست، عزم کجاست؟ و آن را که انتظار نه، اشتیاق کو؟

بر آن نیستم که بخوانمت یا بخواهمت، فاصله‌ها بی‌اندازه است؛ نه فاصله بیرون که سهل پیموده می‌شود فرسنگ‌ها هم که باشد بل فاصله درون که به اندازه نمی‌آید. تنها حسرتی است فریبناک، و افسوس که نامؤمنان فریب خوردن خوب نمی‌دانند.

1+

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.