آن روز که گفتید یکی از معضلات ما «ترس از موفقیت» است، فهمیدم که چقدر فروتن هستید استاد! یعنی رک و پوست‌کنده بگویی من آن‌قدر موفقم که از موفق شدن بیشتر می‌ترسم! البته از شما چه پنهان من هم همین‌قدر فروتنم. به زبان فلسفی و اخلاقی شما به این می‌گویند تعارض ارزشها و واقعیتش این است که من در تمام زندگی‌ام با همین تعارضها سر و کله زده‌ام. مثلاً همین تعارض فروتنی با اعتماد به نفس؛ یعنی آدمهای فروتن، اعتماد به نفسشان چه می‌شود؟ یا مثلاً تعارض بخشش و انتقام‌جویی نکردن با پخمه بودن. اگر کسی به تو بدی بکند، باید انتقام بگیری یا نه؟ اگر بگیری که دیگر اهل بخشش نیستی و اگر نگیری می‌شوی پخمه و بی‌عرضه. یا مثلاً حماقت می‌خواهد که بروی بالای صحنه و شعر دوزاری‌ات را بخوانی و البته اگر فرار کنی می‌شوی ترسو، مثل همان‌روز در آمفی‌تئاتر ارشاد. یا هر بار که یاد شعرخوانی و انجمن ادبی دانشگاه بیفتی، از آن همه جسارت و حماقت دچار تیک عصبی بشوی. به گمانم کار، کار هورمون‌ها باشد.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *