دشنه بر روان

تصور می‌کنم تمام این کتاب‌ها، نوشته‌ها، داستان‌ها، روایت‌ها که در پی‌شان می‌رویم؛ مثل به‌کار بردن تک‌تک ابزارهایی است که دم دستمان می‌آید برای رسوخ کردن به درون خودمان. تا کدام تیر بر جانمان بنشیند، کدام حرف از ما دزدان قهار، رهزنی کند. کدام خنجر پوسته‌هایمان را بشکافد و نشانمان دهد یک عمر – ناخودآگاه – به دنبال چه بوده‌ایم: شهرت، احترام، ثروت، پرستیده شدن؟ منتظرت می‌مانم ای حرف پنهان در لابلای نمی‌دانم کدام کتابی که نمی‌دانم کدامین روز یا شب خواهمت خواند. انتظارت را می‌کشم، چنانکه عاشقی بی‌تاب و در تب و تاب. دلنشین بودن زخم را جز عاشق چه کسی چنین نیک می‌داند؟

ققنوس اما در قفس

دنیا تماشاخانه‌ای ما غرق نقشیم و نقاب
موهوم همچون سایه، ‌از هستی تهی، چونان حباب
دشتی که می‌جوشد عطش از پاره‌های تفته‌اش
یخ می‌زند بغض نمک در خُشک‌نای خسته‌اش
افسانه می‌گوید که ما خاکیم از جنس زمین
یک دم فریب آتش و یک عمر خاکسترنشین
آتش؟ نه، دود عقل را در جانمان انداخته
مجنونِ بی آرام جان، لیلای بی دلباخته
آغازِ با پایان عجین، چون مرگ همزاد نفس
جوشنده، در زنجیر و غُل، ققنوس امّا در قفس